این خر که داغ میکنی همه روز
همین که خر داغ میکنی
آن گرمای کشنده ات را
میان خیابان های شهر
این خر که داغ میکنی
این خر که داغ میکنی همه روز
همین که خر داغ میکنی
آن گرمای کشنده ات را
میان خیابان های شهر
این خر که داغ میکنی
دو تا رفیق صمیمی بودن.همه جا با هم بودن.به اسم هم قسم میخوردن. (اسمایلی مسعود کیمیایی تا بیخ کار.)
زد و یه دختری اومد توی زندگی اینا.
بزرگه ، زودتر دیدش. زودتر بهش دل بست. زودتر عاشقش شد. کوچیکه ، دیرتر دیدش. دیرتر بهش دل بست. دیرتر عاشقش شد.
کوچیکه هرجا میرفت جار میزد که عاشقه. بزرگه هرجا میرفت رازشو توی دلش نگه میداشت.
بزرگه بخاطر کوچیکه کشید کنار. با اینکه خیلی عاشق بود. اما برای خاطر رفاقتشون کشید کنار. چون به نظرش دوستیشون خیلی باارزش تر بود.
رفت با دختره صحبت کرد و این دوتا رو به هم رسوند. همیشه هم کنارشون موند.
پ.ن : از اون ماجرا 10 سال میگذره. کوچیکه زیر خروارها خاک خوابیده. دختره ازدواج کرده و بچه دار شده . بزرگه هم یه دنیا حرف واسه زدن داره.اما کسی نیست که باهاش درددل کنه.
دوتا گیلاس بودن چسبیده به هم. متصل به یک چوب. جونشون برای هم در میرفت. اما نمیتونستن به هم برسن. بقیه ی میوه ها چی میگفتن آخه؟ دوتا گیلاس هسته دار به هم عشق بورزن؟
یک عشق افلاطونی.
یک عشق نا متعارف.
عشق دوتا گیلاس هسته دار به هم.
زمونه نمیذاشت به هم برسن.حداقل اینجا. تو این باغی که اینا بودن.
پس یه روز تصمیم گرفتن که برن. برن تا به فردا برسن. دست در دست هم.
به امید یه فردای بهتر.
یه ریسمان سفیدی بود که عاشق یه مار خوش خط و خال شده بود.
هروقت میومد به ماره بگه که دوستت دارم هنوز جمله اش رو شروع نکرده مار بهش میگفت » هیس ، هیس «
و ریسمان هربار ساکت میشد.
ریسمان هیچ وقت نتونست به مار کامل حرفشو بزنه. همیشه ترسید ازش. همیشه حرفشو خورد. همیشه بغضشو قورت داد.
دوتا قاصدک بودن که همدیگرو خیلی دوست داشتن.قرار گذاشتن دل بکنن از اون جایی که زندگی میکردن و با همدیگه برن سفر. یه سفر خیلی دور.
سفرشون رو آغاز کردن. دست در دست هم. اون اوایل خیلی خوش میگذشت بهشون.
اما توی راه همدیگرو گم کردن.
الان سالهاست که سرگردونن و هرکدومشون داره دنبال اون یکی میگرده.
همش در حال حرکتن و جستجو برای پیدا کردن همدیگه.
اما هرچی بیشتر میگردن کمتر نشونه ای از هم پیدا میکنن.
همه به قاصدک میگفتن » از که خبر آوردی ؟ » اما هیشکی نبود نشونه ای خبری ردی چیزی از دوست قاصدک بهش بده.
کسی اگه میتونه کمکشون کنه دریغ نکنه.
یکی بود
یکی که باید می بود هیچوقت نبود
یه دلی بود که یه دل دیگه رو دوست میداشت.اما اون یه دل دیگه خودش یه دلی بود که یه دل دیگه رو دوست میداشت. و اون یه دل دیگه ی دیگه خودش یه دلی بود که یه دل دیگه رو دوست میداشت.
دل اول دق کرد و مرد.
دل دوم تا ابد سرگردان موند.
دل سوم اما خوشبخت شد و به اون کسی که دلش میخواست رسید.
دیگه تا آخر عمرشون همدیگرو هروقت که میخواستن میتونستن بغل کنن
پیکان-تاکسی قدیمیا که راننده از ترس ِ هوای عاشقی خوردن به سرش، دستگیرهی شیشه رو از بیخ در میآورد…
حالا یارو سمند تاکسی داره، رفته یه بستنی لیوانی خورده چوقش رو زده روی اون دکمهی بالا پایینبر، که مبادا اون دکمههه پوخول شه!
شیشهی ماشین ِ تاکسی بودن غمگینه…
دلم واست تنگ شده.خیلی وقته ندیدمت.
کجایی بی معرفت؟
یهو گذاشتی و رفتی؟
یعنی میشه یه روز دوباره همدیگه رو ببینیم؟میشه یه روز دوباره دست بزنم بهت؟
به اون داشبرد چوبیت؟
به اون فرمون خوشگلت؟
به اون صندلی هات؟
بیا فقط برای آخرین بار با هم خدافظی کنیم.
هیچی نمیگم بهت. دیگه مسخره ات نمیکنم.دیگه غرغر نمیکنم که چقدر صدا داری. که چقدر بد کار میکنی.
بیا فقط یه بار دیگه ببینمت
بهش اساماس زدم :*
برداشت زنگ زد که من دیگه زن و بچه دارم.
بعد نوتش کردم، که آره زنگ زده میگه فیلان
حالا فالوئراش نه تنها من رو چیزی حساب نکردن، بلکه طرف زن و بچهش رو گرفتن.